<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?><?xml-stylesheet href="http://koochaneh.wetpaint.com/xsl/rss2html.xsl" type="text/xsl" media="screen"?><?xml-stylesheet href="http://koochaneh.wetpaint.com/scripts/wpcss/wiki/koochaneh/skin/serene/rss" type="text/css" media="screen"?><rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"><channel><title>Reza - Recently Updated Pages</title><link>http://koochaneh.wetpaint.com/pageSearch/updated</link><description>Recently Updated Pages on http://koochaneh.wetpaint.com</description><language>en-us</language><webMaster>info@wetpaint.com</webMaster><pubDate>Mon, 01 Jan 2007 07:12:01 CST</pubDate><lastBuildDate>Mon, 01 Jan 2007 07:12:01 CST</lastBuildDate><generator>wetpaint.com</generator><ttl>60</ttl><image><title>Reza</title><url>http://www.wetpaint.com/img/logo.gif</url><link>http://koochaneh.wetpaint.com</link></image><item><title>Dastan fasle 4</title><link>http://koochaneh.wetpaint.com/page/Dastan+fasle+4</link><author>rfuladi</author><guid isPermaLink="false">http://koochaneh.wetpaint.com/page/Dastan+fasle+4</guid><pubDate>Mon, 01 Jan 2007 07:12:01 CST</pubDate><description>&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;فصل چهارم&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt; &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;امتحانات معرفي داشت شروع ميشد. من با توجه به اينكه سالهاي قبل دو سال جهشي خونده بودم امسال سال ششم دبيرستان بودم وبايد براي شركت در امتحانات نهايي در امتحان معرفي قبول ميشدم. البته درسم بد نبود، اما بعد از ماجراي پريروز وديروز مخم بهم ريخته بود. مدرسه تق ولق شده بود و راحت ميتونستم خودم رو به موقع به مدرسه نازنين برسونم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;البته اگر اينطور هم نبود فرقي نمي كرد، چون من تو مدرسه اونقدر كبكبه و دبدبه داشتم كه بتونم هر موقع كه ميخوام از مدرسه بزنم بيرون. خير سرمون آخه ما جزو هنرمنداي اين مملكت به حساب ميومديم. بهر صورت برنامه امتحانات معرفي را گرفتم و از مدرسه زدم بيرون. ساعت ده وبيست سه دقيقه بود و تا ساعت يك هنوز كلي وقت داشتم. واسه همين تصميم گرفتم اول يه سري به راديو كه تو ميدون ارك بود بزنم. واسه همين گاز ماشين رو گرفتم. ساعت يازده وپنج دقيقه بود كه به راديو رسيدم. وقتي وارد شدم به اولين كسي كه برخوردم استاد صادق بهرامي بود خيلي دوستش داشتم يه جورايي شبيه پدر بزرگ مرحومم بود كسي كه تو زندگيم خيلي بهش مديونم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;بعد فرهنگ مهرپرور رو ديدم(خدا رحمتش كنه) ما با هم تو سريال بچه ها بچه ها كار ميكرديم. خوش و بش كوتاهي كرديم و گذشتيم ظاهرا&amp;quot; هم اون عجله داشت هم من.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;بهر صورت كارهام رو رديف كردم و يازده و چهل دقيقه از راديو خارج شدم و يه راست به طرف تجريش رفتم. وقتي رسيدم اولين دانش آموزان داشتند از دبيرستان خارج مي شدند. نگاهم به در مدرسه دوخته شده بود و اصلا&amp;quot; حواسم نبود كه بد جايي ايستادم. ضربه اي به شيشه ماشين، من را به خودم آورد يه &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;سروان راهنمايي ورانندگي بود كه به شيشه ماشين ميزد. شيشه رو پايين دادم وگفت گواهينامه.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;منم كه گواهي نامه نداشتم. ناچار بودم از حربه هميشگي استفاده كنم البته ايندفعه با يكم پياز داغ بيشتر. طرف سروان بود سينه&amp;zwnj;ام را صاف كردم و گفتم جناب سرهنگ راستش گواهينامه&amp;zwnj;ام همراهم نيست. الان هم عجله دارم بايد هرچه زودتر خودمون رو براي ضبط برنامه به راديو برسونيم. همكار بازيگرمون دانش&amp;zwnj;آموز اين مدرسه است و من اومدم دنبالش. بعد كارت شناسايي راديو تلويزيون رو در آوردم وبهش نشون دادم. با ديدن كارت دست وپاش شل شد.گفت آخه بد جايي وايسادين. بعد گفت پس حداقل يه ذره بگيريد بغل تر، بعد هم كارتم رو پس داد و يه احترام گذاشت و رفت سراغ ماشين هاي ديگه.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;عجب تيزابي بود اين كارت شناسايي ما، رو ژنرال ميذاشتي آب ميشد. چه برسه به يه جوجه سروان.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;چند دقيقه اي طول كشيد تا نازنين رو ديدم كه داره خودش رو از لاي هم مدرسه&amp;zwnj;اي&amp;zwnj;هاش به بيرون مدرسه ميكشه. يه بوق زدم .دستي تكون داد و به طرف ماشين اومد و سوار شد.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;گفت سريع تر برو تا كسي مارو نديده.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;نازنين سال دوم نظام جديد بود. رشته علوم تجربي.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;ماشين رو روشن كردم وحركت كردم. وقتي به محل نسبتا&amp;quot; خلوتي رسيديم نازي ناگهان دست انداخت گردنم و گونه ام رو بوسيد.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;من كه آن لحظه منتظر چنين كاري نبودم. نزديك بود يه راست برم تو سطل بزرگ زباله اي كه كنار خيابون بود. اما ماشين رو به سرعت كنترل كردم و كمي جلوتر يه جاي مناسب پارك كردم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;باز دست انداخت گردنم وگونه&amp;zwnj;هام&amp;zwnj;رو بوسيد منم چند بوسه از سرش و موهاش وگونه&amp;zwnj;هاش كردم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;بعد ازدقايقي رفت سراغ كيفش و يه دفتر رو از توي اون در آورد و دست من داد.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;با كنجكاوي شروع به ورق زدن دفتر كردم. خداي من يه آلبوم بود از عكسهاي من. عكسهايي كه در زمان ها و مكانهاي مختلف خودش بدون اينكه من و يا كس ديگري متوجه بشيم گرفته بود.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;اينبار ديگه واقعا&amp;quot; شوكه شده بودم. خداي من، نازنين بيچاره من يكسال ونيم بود من رو عاشقانه دوست داشت ومن، منه احمق، منه لعنتي اينو نفهميده بودم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;من چقدر كور بودم كه اين همه عشق رو تو چشماي اون نخونده بودم. سرم رو بلند كردم ديدم داره گريه ميكنه.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;دستاش روگرفتم وگفتم نازنين من، من مال تو &amp;zwnj;ام، تا ابد، تا هر موقع كه تو بخواي. گريه نكن. خواهش ميكنم. و بعد سرش رو تو بغلم گرفتم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;بعد از مدتي به پيشنهاد من به خيابون پهلوي بر گشتيم و رفتيم رستوران فرانكفورتر و يه غذاي سبك خورديم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;نازي بايد به خونه ميرفت. البته منم قرار بود اونروز برم خونه اونا و وسايل مربوط به شب تولد امير رو كه مال من بود جمع جور كنم و ببرم خونه. واسه همين باهم قرار گذاشتيم. اونو نزديك خونه پياده كنم و برم بعد از يكربع برگردم. همين كار رو كرديم. وقتي من در زدم زن دايي از پشت اف اف پرسيد كيه؟&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;من جواب دادم منم زن دايي، احمد.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;با خوشرويي جواب سلامم رو داد و در را باز كرد. وقتي وارد شدم ديدم تو راهرو منتظرمه. به استقبالم اومدو منو برد به اتاق مهمون خونه.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;بعد از كمي، نازنين با يه سيني شربت وارد شد و سلام كرد انگار نه انگار كه ما چند دقيقه قبل باهم بوديم، منم كه بازيگر مادر زاد بودم جلوي پاش بلند شدم وجواب سلامش رو دادم وبعد از برداشتن يه ليوان شربت سر جام نشستم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;زن دايي شروع كرد احوالپرسي مفصل از مامان وبابا اينا و بعد از حال خودم. در پايان هم گفت من نميدونم احمد جان تو مهره مار داري يا چيزي ديگه.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;اين داييت با اينكه اين همه خواهر زاده، برادر زاده داره همه اش نقل زبونش تويي.گاهي وقتها شك ميكنم تو رو بيشتر دوست داره يا امير رو.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;ماشا ا... هم درسخوني، هم كار با ارزش ومهمي داري هم تو اجتماع واسه خودت كسي هستي، اونم تو اين سن وسال، راستش دروغ چرا منم به مامانت حسوديم ميشه.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;تشكر كردم و گفتم زن دايي دل به دل راه داره.منم شما و دايي رو خيلي دوست دارم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;من نه تا دايي داشتم كه هر كدوم شيش، هفت تا بچه دارند.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;بعد از كمي از اين در اون در حرف زدن گفتم من با اجازه تون اومدم وسايلم رو ببرم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;گفت اتفاقا&amp;quot; ديشب نازي جون همه رو براتون جمع جور كرده و يه گوشه گذاشته و بعد به نازنين گفت مادر وسايل احمد جان رو نشونش ميدي.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;بازم خيط كرده بودم، با اين حرفي كه زده بودم بايد وسايلم رو كولم ميگذاشتم و از خونه دايي اينا ميزدم بيرون. اما فرشته نجات به موقع به دادم رسيد. نازنين گفت: ببخشين احمد آقا از اينجا يه سره ميرين خونه؟ گفتم چطور مگه؟ گفت راستش من ميخواستم برم بازار صفويه يه كمي خريد كنم گفتم اگه مسيرتون از خيابون پهلويه منم مزاحمتون بشم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;زن دايي يه چشم غره اي به اون رفت و بعد گفت: اين حرف چيه دختر چرا مزاحم احمد جان ميشي شايد كاري داشته باشه.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;فورا&amp;quot; وسط حرفش دويدم و گفتم زن دايي، من كه با شما تعارف ندارم. من امروز هيچكاري ندارم. واسه اينكه مطمئن بشيد اصلا&amp;quot; نازنين خانم رو ميبرم و خودمم برش ميگردونم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;زن دايي گفت آخه باعث زحمت ميشه.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;گفتم دست شما درد نكنه، مگه ما اين حرفارو با هم داريم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;نازنين هم گفت پس من ميرم حاضر بشم. وفوري از اتاق خارج شد كه جاي هيچ حرفي باقي نمونه.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;منم زن دايي رو به حرف گرفتم كه نكنه بر سراغ نازي.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;وقتي نازي بر گشت با كمك همديگه استريو و ساير وسايل رو توي صندوق عقب ماشين قرار داديم و بعد از خداحافظي از زن دايي براي اولين بار در دو روز گذشته با خيال راحت راه افتاديم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;وقتي وارد خيابون اصلي شديم زدم زير خنده و گفتم بابا تو ديگه كي هستي؟ ولي خوب به موقع به دادم رسيدي. بازم داشتم خراب ميكردم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;اونم خنديد و گفت عاشق و بيقرار تو.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;گفتم نه..... تو مالك قلب من.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;و دستش رو توي دستم گرفتم.&lt;/font&gt; &lt;/div&gt;&lt;hr size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br/&gt;</description></item><item><title>Dastane ghesseye eshgh</title><link>http://koochaneh.wetpaint.com/page/Dastane+ghesseye+eshgh</link><author>rfuladi</author><guid isPermaLink="false">http://koochaneh.wetpaint.com/page/Dastane+ghesseye+eshgh</guid><comments>i want</comments><pubDate>Sun, 24 Dec 2006 01:09:38 CST</pubDate><description>&lt;div align=&quot;right&quot;&gt; &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt; &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  قصه عشق(رماني از محمد گودرزي) &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  اين داستان صد در صد واقعي ست و من فقط در بعضي موارد اسامي افراد و اماكن رو در اون تغيير دادم.بخشي از اين رمان سال 1356 به چاپ رسيد اما بعد از چاپ آن در سال 1357 ماجراهايي بوجود آمد كه مسير داستان كاملا&amp;quot; تغيير كرد. اما به علت وقوع انقلاب در ايران اين رمان ديگر امكان چاپ مجدد نيافت. اكنون كه تصميم به باز نويسي اين رمان گرفته ام با توجه به عدم وجود حتي يك نسخه از چاپ قبلي ناچارم با استفاده از حافظه خود و دستنويسهاي بسيار قديمي كه مندرس و كهنه نيز گرديده به اين كار بپردازم. البته فصل هاي جديدي نيز به نوشته هاي قبلي اضافه خواهد شد. كه مربوط به سال 1357 است. &lt;br&gt;&lt;br&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  فصل اول &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;ماجرا از يك شب سرد اسفند ماه سال ۱۳۵۴ شروع شد.بالاخره بعد از دو روز زحمت شبانه روزي كار تزيين خونه و تدارك تولد تموم شد. درست چند ساعت قبل از جشن من كه حسابي خسته و كثيف شده بودم به امير پسر داييم كه تولدش بود و اين همه زحمت رو به خاطر جشن تولد اون كشيده بودم. گفتم: من ميرم خونه. يه دوش ميگيرم. لباسام رو عوض ميكنم و بر ميگردم. امير با اصرار ميگفت: تو خسته اي خب همين جا دوش بگير لباس هم تا دلت بخواد ميدوني كه هست .من بهانه آوردم و بالاخره قانعش كردم كه بايد برم و برگردم. راستش اصل داستان مسئله كادويي بود كه بايد براش ميگرفتم، به هر صورت خودمو به خونه رسوندم و بعد از يه دوش آبگرم كه بهترين دواي خستگي من تو اون لحظه بود، لباس پوشيدم و آماده حركت شدم.چون قبلا&amp;quot; تصميم خودم را در مورد كادو گرفته بودم سر راه يه سرويس بروت كه شامل ادكلن، عطر و لوسيون بعد از اصلاح بود و خودم يه ست مثل همون رو قبلا&amp;quot; خريده بودم. گرفتم و به سمت خونه دايي راه افتادم. هوا خيلي سرد بود و خيابونا حسابي يخ زده بود، جوري كه. من كه بين بچه ها تو رانندگي به بي كله معروف بودم جرات نكردم خيلي شلتاق بزنم.راستش با اينكه تازه هفده سالم بود اما دو سال بود خودم ماشين كه داشتم يعني از پونزده سالگي و رانندگي ميكردم البته بدون گواهينامه. بهر صورت كمي دير رسيدم و تعدادي از مهمونها اومده بودند مسئول موزيك من بودم و دير كرده بودم. نميدونم چه مرگم شده بود در حاليكه هوا بشدت سرد بود من احساس گرماي شديدي ميكردم. از در كه وارد شدم همه يه جيغ بلند و ممتد كشيدن و به اين وسيله ورود من رو خوشامد گفتن راستش از اونجايي كه من خيلي شيطون و در عين حال فعال بودم همه يه جورايي منو تحويل ميگرفتن.من مركز موزيك هاي دست اول بودم و هرچي موزيك تاپ ميخواست تو بازار بياد. حداقل يه هفته قبلش تو بساط من ميتونستي پيداش كني. البته به همه اين خواص خوش سرو زبوني منو رو هم اضافه كن. به هر صورت با تشويق بچه ها پشت دستگاه استريو رفتم در همين حال به امير كه منو تا پشت دستگاه همراهي ميكرد گفتم من زبونم داره از حلقم در مياد. يه نوشيدني خنك ميخوام سعيد چشم بلند بالايي گفت و بعد از چند لحظه يه ليوان شربت آبليمو كه قطعات يخ توش ملق ميزدن. داد دست من. منم لا جرعه سر كشيدم بي خبر از اينكه توي ليوان ودكا هم ريختن.همه مي&amp;zwnj;دونستن من تو زندگيم اهل دو چيز نيستم يكي سيگار و دومي هم مشروب. اما براي اينكه سر بسر من بزارن با اين پلتيك وبا استفاده از تشنگي شديد من اون شب يه ليوان ودكا به خورد ما دادن. به هر صورت با گرم شدن كله من مجلس هم حسابي گرم شده بود. يه سري موسيقي تاپ از سري نان استاپ ها كه تازه به دستم رسيده بود بچه ها را حسابي كوك كرده بود. در همين زمان داشتم فكر ميكردم براي اينكه بچه ها يه كم خستگيشون در بره يه موزيك تانگو بزارم كه يكي از بچه ها به طرفم اومد و گفت: من دوتا آهنگ جديد آوردم كه البته شما بايد شنيده باشين يكيش مال ستار ودومي رو ابي خونده اگه ميشه اين دوتارو بزارين. راستش جا خوردم آهنگ جديد از ستار و ابي. پس چرا بدست من نرسيده. بدون اينكه خودمو لو بدم گفتم آره آره دارم بزار ببينم. كه گفت: فرقي نميكنه اينم مال شماست. من نگاهي كردم و با تشكر نوار رو گرفتم و تو دستگاه انداختم.تا اومدم به خودم بجنبم ديدم هركس يه پارتنر انتخاب كرده و با اورتور آهنگ شروع كرده به رقصيدن. هر چي چشم انداختم ديدم كسي نيست كه من با هاش برقصم نا اميد داشتم پشت دستگاه بر مي گشتم كه ديدم دختر داييم نازيين يه كوشه نشسته و سرش رو انداخته پايين و داره گلهاي قالي رو نگاه ميكنه. به طرفش رفتم و گفتم افتخار مي........سرش رو بلند كرد ولبخند تلخي زد ،درست همين موقع چشمامون تو هم گره خورد ... ستار مي خوندآه اي رفيق &lt;/div&gt;&lt;br&gt;&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;آه اي رفيقنان گرم سفره ام راباتو قسمت كردم اي دوست &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;هرچه بود از من گرفتيغير آه سردم اي دوستآه اي رفيقآه اي رفيقمن و نازي همديگرو محكم بغل كرده بوديم و ميرقصيدم اصلا متوجه دور وبرمون نبوديم. البته بعدا فهميديم كسي هم متوجه ما نبوده. من گيج و مبهوت از حالتي كه بهم دست داده بود به نازي گفتم: من يه جوري شدم. اونم در حاليكه اشك تو چشماش جمع شده بود مستقيم تو چشمام نگاه ميكرد گفت: من مدتهاست تو رو دوست دارم. اما....دستم رو آرام رو لباش گذاشتم ودوباره بغلش كردم. در همين زمان آهنگ دوم نوار كه ابي خونده بود شروع شد. &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;نازي ناز كن كه نازت يه سرو نازهنازي ناز كن كه دلم پر از نيازهشب آتيش بازي چشماي تو يادم نمي رههر غم پنهون تو يه دنيا رازه...منو با تنهاييام تنها نذار دلم گرفتهبله اسير شديم و رفتاسير دو تا چشم سياه كه دوتا ستاره درخشان وسطش سو سو ميزد، ما اصلا&amp;quot; متوجه نبوديم دور و ورمون چي ميگذره. بچه ها خودشون موزيك ميگذاشتن و ميرقصيدند.جيغ و داد ميكردند اما نه من و نه نازنين اصلا&amp;quot; اونجا نبوديم، كجا بوديم؟ اينو فقط كسايي ميفهمند كه عاشق شدند. تو ابرا، تو آسمونا، تو كهكشون، نميدونم، توصيفش خيلي مشكله. بچه ها به خيال اينكه ودكا هه دخلم رو آورده با هام كاري نداشتن. اينقدر شلوغ بود حتي متوجه نشدن كه منو نازنين چنان دستامون تو هم گره خورده كه عظيم ترين نيروها هم نميتونن اونارو از هم جدا كنن.دستاش تو دستم بود ،داغ داغ.اما اين داغي فقط بخش كوچيكي از حرارت سوزان عشقي بود كه تو رگ وريشه هاي وجودمون خونه كرده بود. واقعا&amp;quot; عجب چيزي اين عشق. يه نگاه و اين همه حرارت اين همه شور، اين همه عشق. داشتم ميسوختم...كه نازنين به دادم رسيد و گفت : ميخواي بريم توي حياط . حس كردم هم براي فرار از اين شلوغي كه تا ساعتي پيش كشته و مردش بودم اما حالا ميخواستم هر چه زودتر ازش فرار كنم و هم به خاطر حراراتي كه از درونم بيرون ميزد اين بهترين راهه . بلند شدم و با هم به حياط رفتيم. برف همه سطح باغچه ها و سطح سنگ چين حياط رو پوشونده بود با اينكه بنظر ميرسيد هوا خيلي سرد اما نه من و نه نازي احساس سرما نمي كرديم. روي تاپ فلزي كنار حياط كه زير يه آلاچيق قشنگ كه دايي خودش درست كرده بود نشستيم و همديگر رو بغل كرديم.در حاليكه سر نارنين رو روشونه&amp;zwnj;ام گرفته بودم قطره اشكي كه از چشم اون خارج شده بود رو گونه من نشست. سرش رو ميون دوتا دستام گرفتم و در حاليكه با انگشتهاي اشاره ام اشگهاش و پاك ميكردم گفتم: گريه ميكني؟بغضش تركيد وگفت: ميدوني چند وفت تو رو دوست دارم؟ ميدوني چه مدت ميخوام اينجوري منو بغل كني؟ ميدوني چقدر سعي كردم كه تو متوجه بشي كه يكي توي اين دنيا هست كه عاشق تو؟ وميخواد در آغوش تو زندگي كنه و بميره؟چند بار با خودم گفتم، غرور كنار ميزارم وبهت ميگم كه دوستت دارم اما هر بار براي دومين بار در طول اون شب انگشتم رو روي لبهاش گذاشتم و اون چشمهاشو بست و سكوت كرد، آروم اشكهاي بيرون ريخته شده از چشماي بسته اش را پاك كردم وچشماش رو بوسيدم و...ساعتها بيرون توي حياط خانه بدون اينكه احساس سرما بكنيم با هم گفتيم و گفتيم و گفتيم. تا بالاخره ازسرو صداي مهمونا متوجه شديم مهموني تموم شده. به همين دليل به محل مهموني برگشتيم هيچكس متوجه غيبت طولاني ما دوتا نشد. هيچ كس اونشب نفهميد كه چه بر دل من و نازنين گذشت.&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;هيچكس حرارت عشقي كه سالها ما رو در خودش سوزند و مي سوزونه حس نكرد.اونشب فقط من، نازي و خدا ميدونستيم چه برما گذشت.و اونشب فقط خدا ميدونست در آينده چه بر ما خواهد گذشت.&lt;/div&gt;&lt;hr size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br/&gt;</description></item><item><title>dastan fasle 3</title><link>http://koochaneh.wetpaint.com/page/dastan+fasle+3</link><author>rfuladi</author><guid isPermaLink="false">http://koochaneh.wetpaint.com/page/dastan+fasle+3</guid><pubDate>Sun, 24 Dec 2006 00:56:26 CST</pubDate><description>&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;فصل سوم &lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;از خونه خارج شدم و پس از خريد چند شاخه گل سرخ به طرف سر پل&amp;zwnj;تجريش حركت كردم. جمعه شب بود و سر پل خيلي شلوغ. اصلا&amp;quot;جاي سوزن انداختن هم نبود. مونده بودم نازنين رو توي اون شلوغي چه جوري پيدا كنم. كه ديدم يكي به شيشه ماشين ميزنه. نگاه كردم ديدم نازنينه. گلها رو از روي صندلي برداشتم كه اون بنشينه. وقتي در رو بست گلها رو به اون دادم و راه افتادم به &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;طرف خيابون پهلوي، به اين اميد كه از اون شلوغي نجات پيدا كنيم. اما پهلوي هم شلوغ بود با استفاده از يك كوچه فرعي كه بخوبي ميشناختمش خودم رو به زعفرانيه رسوندم به طرف پارك وي رفتم. سر سه&amp;zwnj;راه تله كابين دور زدم و يعد از قطع مجدد پهلوي وارد اتوبان شاهنشاهي شدم و با هر زحمتي بود خودم رو به خيابون فرشته رسوندم. نزديك تريايي كه صاحبش از دوستام بود ماشين رو پارك كردم و وارد اون شديم.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;با سفارش ويژه دوستم يه جاي دنج و آروم برامون آماده شد و ما اونجا آروم گرفتيم. دستان نازنين رو گرفتم واونا رو بوسيدم. اشك توي چشمام حلقه زده بود واينبار اون بود كه اشگهاي مرا با سرانگشتهاي خودش عاشقانه پاك ميكرد. از روبروي من خودش رو به كنارم رسوند وسرش رو توي بغلم گذاشت. موهاي مشكي بلند وصاف كه خيلي ساده اونارو روي دوشش ريخته بود. صورتي كشيده با ابروهاي بهم پيوسته، نه سبزه بود نه سرخ و سفيد بر عكس خواهرا و برادرش، چشمانش كه منو گرفتار كرده بود سياه بود. عين موهاش. قد بلد بود، تقريبا&amp;quot; هم قد بوديم البته او چند سانتي از من كوتاه تر بود. بغلش كردم.گفت: احمد من ميترسم. در حاليكه توي بغلم ميفشردمش، پرسيدم، از چي؟&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;از اينكه نكنه خوابم و دارم خواب ميبينم. نكنه به خودم بيام وببينم همه&amp;zwnj;اش خواب وخياله و تو مال من نيستي.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;سرش رو بالا گرفتم تو توچشماش نگاه كردم و بعد بهش گفتم چشمات رو ببند بعد اونو بوسيدم. يك بوسه گرم و طولاني. اونهم من رو ميبوسيد. بعد از چند دقيقه دوباره سرش رو تو دستام گرفتم و گفتم: چشماتو باز كن.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;چشماش رو باز كرد.گفتم خب: خوابي؟&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;گفت: نه.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;دستاش رو توي دستام گرفتم و دوباره اونارو بوسيدم وگفتم: مطمئن باش خواب نيستي و خواب نمي بيني. اينبار او دست دور گردن من انداخت و مرا بوسيد.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;تريا پاتوق عشاق بود به همين دليل دور هرميز يه ديواره يك متر و نيمي بود كه وقتي مي نشستي كسي نمي تونست داخل رو ببينه، از طرفي گارسون ها هم ميدونستند تا صداشون نزدن نبايد مزاحم بشن. به همين دليل بعد از مدتي از نازنين پرسيدم چي ميخوري تا سفارش بدم. از من پرسيد تو ديشب تا حالا چيزي خوردي، با خنده گفتم آره غصه. و بعد پرسيدم تو چي گفت: منم مثل تو پس سفارش اولين شام مشتركمون رو دادم جوجه كباب، كه غذاي مورد علاقه نازنين بود. اينو بار ها از زبان دايي شنيده بودم. آخه نازنين عزيز دردونه دايي بود. دايي سه تا دختر و يه پسر داشت . اما نازنين گل سر سبد اونا بود دليلش هم اين بود كه همه بجه هاي ديگه دايي بغير از نازنين به زن دايي شبيه بودن و فقط اين نازنين بود كه به خانواده ما كشيده بود يادم رفت بگم. ما دوتا شباهت زيادي به هم داشتيم. منهاي گيسوان بلند نازنين مشخصاتمون تقريبا &amp;quot; يكي بود. &lt;/font&gt;&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  &lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;تا ساعت يازده شب همونجا نشستيم و نجوا كرديم. نازي اون شب تولد يكي از دوستاش بود و دايي اينا فكر ميكردن اون به جشن تولد رفته واسه همين من حدود يازده ونيم اونو نزديك خونشون پياده كردم و آنقدر ايستادم تا وارد خونه شد.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;اون قبل از اينكه پياده بشه به من گفت: كي مياي پيشم.&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;آدرس دبيرستانشون رو گرفتـم و بهـش گفتــم ساعت يـك فردا خودمو بهش&lt;/font&gt;&lt;font size=&quot;+0&quot;&gt;مي&amp;zwnj;رسونم. فكر ميكردم حالا كه چند ساعتي باهم بوديم شايد دلم كمي آرومتر شده. اما وقتي داخل خونه شد و در رو پشت سرش بست همه غم دنياي دوباره به دلم برگشت. خدايا چيكار بايد بكنم. تحمل حتي يه لحظه بدون اون برام غير ممكنه.&lt;/font&gt;&lt;/div&gt;&lt;hr size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br/&gt;</description></item><item><title>Dastan fasle 2</title><link>http://koochaneh.wetpaint.com/page/Dastan+fasle+2</link><author>rfuladi</author><guid isPermaLink="false">http://koochaneh.wetpaint.com/page/Dastan+fasle+2</guid><pubDate>Sun, 17 Dec 2006 02:07:36 CST</pubDate><description>&lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  فصل دوم&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  خداي چه كنم؟بايد رفت، اما كو پاي رفتن ؟كجا ميشه رفت بدون دل؟چگونه؟ اون هم بدون دلدار ؟چشمان نازنين التماس ميكرد، نرو، واين غصه ام را بيشتر ميكرد، دلم توسينه فشار مياورد. كه بمان، نرو، پاهام توان حركت را نداشتن، اما بايد ميرفتم. ساعت نزديك چهار صبح بود. امير گفت كجا ميخواي بري. خب يه استراحتي همين جـــــا بكن. فردا هم كه جمعه است وتعطيل.پاهام شل شد. به تعارف گفتم: نه بايد برم. (اي لعنت بر اين تعارفات). بر خلاف انتظار من كوتاه اومد و خيلي خالصانه گفت: هر جور راحتي. انگار يك تشت گنده آب سرد رو سرم خالي كردن. وا رفتم برقي كه تو چشم نازنين بعد از تعارف امير پيدا شده بود يكمرتبه خاموش شد. چه بايد ميكردم. بالاخره در حاليكه به خودم به خاطر تعارف احمقانه&amp;zwnj;اي كه كرده بودم لعنت مي فرستادم. خداحافظي كردم و از خونه دايي اينا كه تو خيابون دربند بود بيرون اومدم. سوار ماشينم شدم و مدتي سرم رو روي فرمون گذاشتم اصلا&amp;quot; قدرت حركت نداشتم بالاخره بعد از مدتي ماشين رو روشن كردم و راه افتادم اصلا&amp;quot; حال خونه رفتن نداشتم واسه همين راهمو دور كردم در حاليكه به طور معمول بايد از جاده قديم شمرون سرازير مي&amp;zwnj;شدم به طرف پايين. راهم رو به طرف خيابون پهلوي و سپس اتوبان شاهنشاهي كــج كـردم، ما اونموقع هنـوز تو سي&amp;zwnj;متري نارمــــك مي&amp;zwnj;نشستيم .&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  اتوبان بشدت يخ زده بود طوري كه با هر ترمز يه چيزي حدود پنجاه تا صد متر ماشين رو زمين سر ميخورد. در سكوت كامل و آرام رانندگي ميكردم.مثل بچه آدم .جوري كه اصلا&amp;quot; از من بعيد بود. تو فكر بودم و اصلا متوجه محيط اطراف نبودم كه يه مرتبه به خودم اومدم و ديدم جلوي در خونه هستم. ساعت كمي از شش صبح گذشته بود.وقتي در خونه رو باز كردم پدرم رو ديدم كه داشت آماده ميشد بره كله پاچه بگيره، سلام كردم، جواب سلامم رو داد و گفت:&amp;zwnj; چه عجب سحر خيز شدي؟ ظاهرا&amp;quot; متوجه نشده بود كه تازه از راه رسيدم.ادامه داد: مهموني ديشب خوش گذشت.گفتم بد نبود. پرسيد: كي اومدي خونه؟گفتم: الان.....يه نگاهي به من كرد وگفت: پس خيلي خوش گذشته، خنده دوستانه اي كرد و رفت دنبال كله پاچه. منم يه راست رفتم تو اتاقم و همونجور خودم رو پرت كردم تو رختخواب خيلي زود خوابم برد.نزديكيهاي پنج بعد از ظهر بود كه با صداي مادرم از خواب بيدار شدم. در حاليكه با متكا آرام به پك و پهلويم ميزد، ميگفت: بلندشو چه قدر ميخوابي. مگه كوه كندي .....بلند شو ....يا الله بلند شو........بعد اضافه كرد، اين دوستان ناشناستم كه پاشنه تلفن رو صبح تا حالا از جا كندن. حرفم نميزنن كه آدم ببينم دردشون چيه؟با خودم فكر كردم .من كه دوستي ندارم كه نتونه با مادرم حرف بزنه، پرسيدم : كس ديگه اي زنگ نزد؟ گفت: نه.پرسيدم هيشكي؟ &lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  گفت: اصول دين ميپرسي؟ و ادامه داد. گفتم نه....فقط.......گوشام تيز شد.فقط چي ....فقط برادر زاده عزيزم فيلش ياد هندستون كرده بود تلفن زد حال عمه اش را بپرسه، بنظر شما اشكالي داره يا بايد از شما اجازه مي گرفت......اينو كه گفت يه مرتبه برق از كلمه پريد. نازنين بود زنگ ميزد. بلافاصله از جام بلند شدم و بعد از يه دوش سريع السير شماره خونه دايي اينارو گرفتم. به زنگ دوم نرسيد صداي نازنين رو از پشت تلفن شنيدم. با بغض گفت: كجايي ؟گفتم: به خواب مرگ فرو رفته بودم.دستپاچه گفت: خدا نكنهگفتم الان حالم از صدتا مرده هم بدتره نميدوني ديشب با چه جون كندني دل از خونه تون كندم.......اين امير نامردم كه دوباره تعارف نكرد.نازي گفت: احمد نميتونم دوري تو رو تحمل كنم. تو رو خدا، تورو خدا هر جوري ميتوني خودتو به من برسون.بهش گفتم: منم مثل تو. بعد نگاهي به ساعت كردم پنج و چهل دقيقه بود براي ساعت شش ونيم سر پل تجريش قرار گذاشتيم.با سرعت لباس پوشيدم و آماده حركت شدم. كه مادرم جلوي در يقه ام را گرفت و گفت: شازده پسر كجا..... ما هم مادرتيم مثل اينكه ها.سهمي داريم. تو كه دايم يا اينور و اونوري يا وقتي هم خونه اي خوابي. يه ماچ مامان خر كني كردمش و گفتم ما كه در بست كوچيك شماييم. تازه بخشش از بزرگونه.خنده اي كرد وگفت: برو ...برو كه تو اگه اين زبون نداشتي كه اين همه گلو گير دختراي مردم نميشدي، برو.برو كه طرف منتظره. بنده خدا نميدونست ايندفعه اين منم كه صيدم نه صياد&lt;/div&gt;  &lt;div align=&quot;right&quot;&gt;  پايان فصل دوم&lt;/div&gt;&lt;hr size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br/&gt;</description></item><item><title>Home</title><link>http://koochaneh.wetpaint.com/page/Home</link><author>rfuladi</author><guid isPermaLink="false">http://koochaneh.wetpaint.com/page/Home</guid><pubDate>Wed, 06 Dec 2006 05:23:38 CST</pubDate><description> &lt;a class=&quot;external&quot; href=&quot;http://koochaneh.wetpaint.comhttp://koochaneh.blogfa.com/&quot; rel=&quot;nofollow&quot; target=&quot;_blank&quot; title=&quot;music&quot;&gt;&lt;/a&gt;&lt;hr size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br/&gt;</description></item><item><title>photoes</title><link>http://koochaneh.wetpaint.com/page/photoes</link><author>rfuladi</author><guid isPermaLink="false">http://koochaneh.wetpaint.com/page/photoes</guid><comments>fereydoon kenar</comments><pubDate>Mon, 04 Dec 2006 02:40:09 CST</pubDate><description> There is no abstract available for this page revision.&lt;hr size=&quot;1&quot;&gt;&lt;br/&gt;</description></item></channel></rss>