Dastan fasle 4

فصل چهارم
امتحانات معرفي داشت شروع ميشد. من با توجه به اينكه سالهاي قبل دو سال جهشي خونده بودم امسال سال ششم دبيرستان بودم وبايد براي شركت در امتحانات نهايي در امتحان معرفي قبول ميشدم. البته درسم بد نبود، اما بعد از ماجراي پريروز وديروز مخم بهم ريخته بود. مدرسه تق ولق شده بود و راحت ميتونستم خودم رو به موقع به مدرسه نازنين برسونم.البته اگر اينطور هم نبود فرقي نمي كرد، چون من تو مدرسه اونقدر كبكبه و دبدبه داشتم كه بتونم هر موقع كه ميخوام از مدرسه بزنم بيرون. خير سرمون آخه ما جزو هنرمنداي اين مملكت به حساب ميومديم. بهر صورت برنامه امتحانات معرفي را گرفتم و از مدرسه زدم بيرون. ساعت ده وبيست سه دقيقه بود و تا ساعت يك هنوز كلي وقت داشتم. واسه همين تصميم گرفتم اول يه سري به راديو كه تو ميدون ارك بود بزنم. واسه همين گاز ماشين رو گرفتم. ساعت يازده وپنج دقيقه بود كه به راديو رسيدم. وقتي وارد شدم به اولين كسي كه برخوردم استاد صادق بهرامي بود خيلي دوستش داشتم يه جورايي شبيه پدر بزرگ مرحومم بود كسي كه تو زندگيم خيلي بهش مديونم.بعد فرهنگ مهرپرور رو ديدم(خدا رحمتش كنه) ما با هم تو سريال بچه ها بچه ها كار ميكرديم. خوش و بش كوتاهي كرديم و گذشتيم ظاهرا" هم اون عجله داشت هم من.بهر صورت كارهام رو رديف كردم و يازده و چهل دقيقه از راديو خارج شدم و يه راست به طرف تجريش رفتم. وقتي رسيدم اولين دانش آموزان داشتند از دبيرستان خارج مي شدند. نگاهم به در مدرسه دوخته شده بود و اصلا" حواسم نبود كه بد جايي ايستادم. ضربه اي به شيشه ماشين، من را به خودم آورد يه سروان راهنمايي ورانندگي بود كه به شيشه ماشين ميزد. شيشه رو پايين دادم وگفت گواهينامه.منم كه گواهي نامه نداشتم. ناچار بودم از حربه هميشگي استفاده كنم البته ايندفعه با يكم پياز داغ بيشتر. طرف سروان بود سينه‌ام را صاف كردم و گفتم جناب سرهنگ راستش گواهينامه‌ام همراهم نيست. الان هم عجله دارم بايد هرچه زودتر خودمون رو براي ضبط برنامه به راديو برسونيم. همكار بازيگرمون دانش‌آموز اين مدرسه است و من اومدم دنبالش. بعد كارت شناسايي راديو تلويزيون رو در آوردم وبهش نشون دادم. با ديدن كارت دست وپاش شل شد.گفت آخه بد جايي وايسادين. بعد گفت پس حداقل يه ذره بگيريد بغل تر، بعد هم كارتم رو پس داد و يه احترام گذاشت و رفت سراغ ماشين هاي ديگه.عجب تيزابي بود اين كارت شناسايي ما، رو ژنرال ميذاشتي آب ميشد. چه برسه به يه جوجه سروان.چند دقيقه اي طول كشيد تا نازنين رو ديدم كه داره خودش رو از لاي هم مدرسه‌اي‌هاش به بيرون مدرسه ميكشه. يه بوق زدم .دستي تكون داد و به طرف ماشين اومد و سوار شد.گفت سريع تر برو تا كسي مارو نديده.نازنين سال دوم نظام جديد بود. رشته علوم تجربي.ماشين رو روشن كردم وحركت كردم. وقتي به محل نسبتا" خلوتي رسيديم نازي ناگهان دست انداخت گردنم و گونه ام رو بوسيد.من كه آن لحظه منتظر چنين كاري نبودم. نزديك بود يه راست برم تو سطل بزرگ زباله اي كه كنار خيابون بود. اما ماشين رو به سرعت كنترل كردم و كمي جلوتر يه جاي مناسب پارك كردم.باز دست انداخت گردنم وگونه‌هام‌رو بوسيد منم چند بوسه از سرش و موهاش وگونه‌هاش كردم.بعد ازدقايقي رفت سراغ كيفش و يه دفتر رو از توي اون در آورد و دست من داد.
با كنجكاوي شروع به ورق زدن دفتر كردم. خداي من يه آلبوم بود از عكسهاي من. عكسهايي كه در زمان ها و مكانهاي مختلف خودش بدون اينكه من و يا كس ديگري متوجه بشيم گرفته بود.اينبار ديگه واقعا" شوكه شده بودم. خداي من، نازنين بيچاره من يكسال ونيم بود من رو عاشقانه دوست داشت ومن، منه احمق، منه لعنتي اينو نفهميده بودم.من چقدر كور بودم كه اين همه عشق رو تو چشماي اون نخونده بودم. سرم رو بلند كردم ديدم داره گريه ميكنه.دستاش روگرفتم وگفتم نازنين من، من مال تو ‌ام، تا ابد، تا هر موقع كه تو بخواي. گريه نكن. خواهش ميكنم. و بعد سرش رو تو بغلم گرفتم.بعد از مدتي به پيشنهاد من به خيابون پهلوي بر گشتيم و رفتيم رستوران فرانكفورتر و يه غذاي سبك خورديم.نازي بايد به خونه ميرفت. البته منم قرار بود اونروز برم خونه اونا و وسايل مربوط به شب تولد امير رو كه مال من بود جمع جور كنم و ببرم خونه. واسه همين باهم قرار گذاشتيم. اونو نزديك خونه پياده كنم و برم بعد از يكربع برگردم. همين كار رو كرديم. وقتي من در زدم زن دايي از پشت اف اف پرسيد كيه؟من جواب دادم منم زن دايي، احمد.با خوشرويي جواب سلامم رو داد و در را باز كرد. وقتي وارد شدم ديدم تو راهرو منتظرمه. به استقبالم اومدو منو برد به اتاق مهمون خونه.بعد از كمي، نازنين با يه سيني شربت وارد شد و سلام كرد انگار نه انگار كه ما چند دقيقه قبل باهم بوديم، منم كه بازيگر مادر زاد بودم جلوي پاش بلند شدم وجواب سلامش رو دادم وبعد از برداشتن يه ليوان شربت سر جام نشستم.زن دايي شروع كرد احوالپرسي مفصل از مامان وبابا اينا و بعد از حال خودم. در پايان هم گفت من نميدونم احمد جان تو مهره مار داري يا چيزي ديگه.اين داييت با اينكه اين همه خواهر زاده، برادر زاده داره همه اش نقل زبونش تويي.گاهي وقتها شك ميكنم تو رو بيشتر دوست داره يا امير رو.ماشا ا... هم درسخوني، هم كار با ارزش ومهمي داري هم تو اجتماع واسه خودت كسي هستي، اونم تو اين سن وسال، راستش دروغ چرا منم به مامانت حسوديم ميشه.تشكر كردم و گفتم زن دايي دل به دل راه داره.منم شما و دايي رو خيلي دوست دارم.من نه تا دايي داشتم كه هر كدوم شيش، هفت تا بچه دارند.بعد از كمي از اين در اون در حرف زدن گفتم من با اجازه تون اومدم وسايلم رو ببرم.گفت اتفاقا" ديشب نازي جون همه رو براتون جمع جور كرده و يه گوشه گذاشته و بعد به نازنين گفت مادر وسايل احمد جان رو نشونش ميدي.بازم خيط كرده بودم، با اين حرفي كه زده بودم بايد وسايلم رو كولم ميگذاشتم و از خونه دايي اينا ميزدم بيرون. اما فرشته نجات به موقع به دادم رسيد. نازنين گفت: ببخشين احمد آقا از اينجا يه سره ميرين خونه؟ گفتم چطور مگه؟ گفت راستش من ميخواستم برم بازار صفويه يه كمي خريد كنم گفتم اگه مسيرتون از خيابون پهلويه منم مزاحمتون بشم.زن دايي يه چشم غره اي به اون رفت و بعد گفت: اين حرف چيه دختر چرا مزاحم احمد جان ميشي شايد كاري داشته باشه.فورا" وسط حرفش دويدم و گفتم زن دايي، من كه با شما تعارف ندارم. من امروز هيچكاري ندارم. واسه اينكه مطمئن بشيد اصلا" نازنين خانم رو ميبرم و خودمم برش ميگردونم.زن دايي گفت آخه باعث زحمت ميشه.گفتم دست شما درد نكنه، مگه ما اين حرفارو با هم داريم.نازنين هم گفت پس من ميرم حاضر بشم. وفوري از اتاق خارج شد كه جاي هيچ حرفي باقي نمونه.منم زن دايي رو به حرف گرفتم كه نكنه بر سراغ نازي.وقتي نازي بر گشت با كمك همديگه استريو و ساير وسايل رو توي صندوق عقب ماشين قرار داديم و بعد از خداحافظي از زن دايي براي اولين بار در دو روز گذشته با خيال راحت راه افتاديم.وقتي وارد خيابون اصلي شديم زدم زير خنده و گفتم بابا تو ديگه كي هستي؟ ولي خوب به موقع به دادم رسيدي. بازم داشتم خراب ميكردم.اونم خنديد و گفت عاشق و بيقرار تو.گفتم نه..... تو مالك قلب من.و دستش رو توي دستم گرفتم.


No user avatar
rfuladi
Latest page update: made by rfuladi , Jan 1 2007, 8:12 AM EST (about this update About This Update rfuladi Edited by rfuladi


view changes

- complete history)
Keyword tags: chapter 4
More Info: links to this page
There are no threads for this page.  Be the first to start a new thread.